پنجشنبه بیست و نهم دی 1390
نظم در زندگی
این عادت را هنوز هم دارم اما با استفاده از برنامه NA خیلی بهتر شده ام و زندگی امروزم قابل مقایسه با گذشته نیست و روز به روز بهتر هم می شود. یکی از نشانه های این تغییر و نظم در زندگی ام همین وبلاگ است که مدتی است هر ماه یک پست جدید در آن منتشر می کنم. راستش این ماه مطلب خاصی برای گفتن نداشتم، شاید هم بدلیل نبودن بازدید کننده کمی دلسرد شده ام. با خودم گفتم در همین مورد چیزی بنویسم تا به نظم و عهدی که با خود دارم پایبند بوده باشم.
زندگی بدون مصرف مواد مخدر راحت تر است.
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
منبعی در اجتماع
سال گذشته یکی از دوستان زمان مصرفم از من کمک خواست و او را در کمپ بستری کردم... بعد از آن دیگر خبری از او ندارم اما مطمئنم هم جا که باشد و هر کاری که بکند امروز دیگر می داند که زندگی بدون مواد مخدر هم ممکن است.
با اینکه راهنمایم بارها از من خواسته بود رهجو بگیرم تا چند وقت پیش رهجو نداشتم. چندی پیش دو نفر از دوستان بهبودی که یکی نزدیک سه سال پاک است و دیگری تازه وارد است از من خواستند راهنمایشان شوم و البته قبول کردم. از اینکه امروز چیزی دارم که با دیگران به شراکت بگذارم، چیزی که به رایگان در اختیار من قرار داده شده، احساس خوبی دارم و از اینکه آنها روز بروز در مسیر بهبودی پیش می روند خوشحالم.
چندی پیش یکی از همکارانم که هم مصرف بودیم سراغم آمد و از من برای قطع مصرف کمک خواست . به او امید دادم و از او دعوت کردم در جلسات بهبودی انجمن معتادان گمنام شرکت کند. از نشریات NA در اختیارش گذاشتم و از تجربه بهبودیم به او گفتم و البته بیشتر به درد دل او گوش کردم..
کم کم احساس می کنم حضورم در محل کار، بین دوستان و اقوام و در بین دوستان بهبودی آنها را خوشحال می کند و افراد مختلف بجای اینکه از من بگریزند و نفرت داشته باشند مرا دوست دارند و به سویم جذب می شوند. اگر کسی مشکلی دارد یا نا آرام است از من مشورت می خواهد و با صحبت با من آرامش پیدا می کند.
اینها هدیه های بزرگ پاکی است که تنها ظرف چهار سال بهبودی بدست آمده است. مطمئنم که اینها تنها نتیجه سعی و تلاش من نبوده و هدیه خداوند و انجمن معتادان گمنام است. امروز قدر آنها را می دانم و خدا را بخاطر این هدایایش سپاسگزارم. خدایا دوستت دارم.
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
عباس
گاهی آدم حرفهایی را می شنود که هیچگاه فراموش نمی کند. اینها معمولا حرفهایی هستند که از دل بر می آیند.
چند سال پیش در زمان مصرفم برای ماموریت کاری به یکی از شهرهای جنوبی سفر کردم و طبق معمول دوستی قدیمی را قبل از رفتن در آن شهر پیدا کردم و تلفنی برای تهیه مواد و جای مصرف با او هماهنگ کردم. وقتی رسیدم با هم مواد گرفتیم و برای مصرف به خانه خواهرش رفتیم و با عباس، شوهر خواهرش که او هم مصرف کننده بود آشنا شدم.
عباس از گذشته ها، بزرگی ها، احترام و افتخارات گذشته اش می گفت و اینکه چطور مواد مخدر چنین او را خوار کرده است و اینکه بعد از بیش از ۶۰سال زندگی خانواده چند نفره اش باید در یک اتاق زندگی کنند و فرندانش حتی لباس ندارند. با این همه هنوز غرور داشت و با اینکه ما مهمان او بودیم حاضر نشد از مواد ما استفاده کند. هنوز فراموش نکرده ام که فرزندانش که کم سن و سال بودند چگونه عاشقانه دوستش داشتند...
کمی که صمیمی شدیم شروع به نصیحت کردن کرد. نه! التماس می کرد. با التماس از من می خواست مواد مخدر را کنار بگذارم و می گفت نابود می شوی. می گفت من بزودی می میرم اما تو مواظب خودت باش... مواد را کنار بگذار، جوان هستی، حیف هستی. چنان التماس میکرد و با سوز حرف می زد که باورش برایم سخت بود که چطور زندگی من برای کسی که تاره یک ساعت با او آشنا شده ام اینقدر اهمیت دارد. آنروز شماره تلفن منزلش را به من داد و گفت هر وقت دوباره به شهر ما آمدی بیا همینجا مصرف کن و اگر دوستت هم نبود خجالت نکش...
من بعد از چند روز به شهر خودم باز گشتم و دو سه هفته بعد دوباره برای ماموریت به آن شهر رفتم. با توجه به اینکه می دانستم دوستم آن موقع آنجا نبود مستقیم با خانه عباس تماس گرفتم. همسرش گوشی را برداشت و من سراغ اور ا گرفتم. با غمی که هنوز فراموشش نکرده ام گفت عباس مرد. نتوانستم صحبت کنم و گوشی را قطع کردم. خواستم به خودم دلداری بدهم که شاید عباس با همسرش در حال دعوا بوده و در آن لحظه همسرش از روی عصبانیت اینگونه گفته. اما غمی که در صدای همسرش بود چیز دیگری می گفت... انگار همه دنیا آوار شده بود و روی سرم ریخته بود..آن موقع فقط این حرف عباس در گوشم بود و هنوز هم آنرا فراموش نکرده ام:
من بزودی می میرم اما تو مواظب خودت باش... مواد را کنار بگذار، جوان هستی، حیف هستی..چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
رفیق بد !
در دنیای واقعی و تلخ اعتیاد هم خیلی از پدر و مادرها دلیل معتاد شدن فرزندشان را رفت و آمد با دوستان ناباب ذکر می کنند. من فکر نمی کنم کسی توانایی معتاد کردن شخص دیگری را داشته باشد و متهم کردن دیگران فقط برای تسکین درد خود ماست. با این حال تجربه نشان داده که وقتی دو معتاد در مسیر نابودی همراه می شوند این مسیر را با سرعت و جسارت بیشتری طی می کنند و خیلی سریعتر همه چیز را نابود می کنند.
در دروان مصرف مواد من دوستی داشتم که واقعا زگیل بود. حتی وقتی نیازی به مصرف مواد نداشتم با نیرنگ مرا از خانه بیرون می کشید و با هم به دنبال مواد می رفتیم. هر وقت هم می گفتم کار دارم، باید به خانواده ام رسیدگی کنم یا باید برای کاری ضروری در محل کارم باشم می گفت ول کن بابا این چیزها همیشه هست... بیا از زندگی ات لذت ببر و اینهمه دردسر و بدبختی را فراموش کن. این دوست من همیشه از پول و ماشین و امکانات من سو استفاده می کرد و من به جای اینکه امکاناتم را صرف خانواده ام کنم همه را وقف او می کردم. بارها خواستم مواد را ترک کنم اما آنقدر در گوش من خواند و مرا وسوسه کرد که دوباره مصرف را از سر گرفتم. با اینکه می دیدم همه زندگی ام را نابود میکند و خیلی اوقات از او نفرت هم داشتم اما باز دست بردار نبود. هرچه به او توهین هم می کردم بی تاثیر بود. بارها پدر و مادرم و دوستانم با زبان خوش و یا با تهدید از او خواستند دست از سرم بردارد و مرا به حال خود رها کند اما گوشش بدهکار نبود. گویی مرا مسحور خویش کرده بود و هر کاری می گفت با جان و دل انجام می دادم.
این دوست دشمن نما خود من بودم. بیماری اعتیاد من بود. من امروز با کمک انجمن معتادان (NA) از شر این دوستم (؟) خلاص شده ام. اما مطمئنم هنوز هم به همان اندازه پر روست و قدرتمند است و اگر مرا تنها بیابد دوباره همان کارها را تکرار خواهد کرد...
یکشنبه بیستم شهریور 1390
تولد چهار سالگی
همان روزهای اول دو سوال بزرگ تمام ذهنم را پر کرده بود. یکی اینکه آیا کسی که معتاد است می تواند بدون مصرف مواد مخدر زندگی کند؟ و دوم اینکه آیا زندگی بدون مواد اصلا ارزش دارد؟ یا یک زندگی سرد و بی روح و کسل کننده است؟
امروز فکر می کنم با ۴ سال پاک زندگی کردنم به این سوالات پاسخ داده ام. امروز زندگی آسوده و خوبی دارم. بالاتر از همه به آینده امید دارم و مطمئنم سال آینده زندگی ام و احساساتم بهتر و زیباتر خواهد بود.
سال قبل اولین سالی بود که بطور کامل در آن نیکوتین هم مصرف نکردم . الان ۱ سال و ۹ ماه پاکی نیکوتین هم دارم. بجای آن ورزش می کنم و ...
اعتیاد بیماری دردناک و تلخی است. برای تمام آنانی که از این بیماری رنج می کشند آرزوی پاکی و بهبودی دارم.
شنبه پانزدهم مرداد 1390
آنها که موفق نمی شوند...
یکی از جملاتی که اعضای قدیمی آنرا تکرار می کنند اینست که این برنامه کار می کند اگر آنرا کار کنید. کار کردن برنامه به چه معنی است؟ به معنای انجام چند کار مشخص و ساده است: شرکت مرتب در جلسات، داشتن راهنما و تماس مرتب با او، کارکردن قدمها، مطالعه نشریات NA و خدمت کردن. معمولا کسانی در برنامه بهبودی موفق نمی شوند که به برخی از این کارها اهمیت نمی دهند و احساس می کنند به آن نیازی ندارند. این افراد خود را از دیگران متفاوت می دانند و حس می کنند در مقابل بیماری اعتیاد قوی هستند. این احساسات بتدریج باعث دوری آنها از اعضای دیگر و لغزش آنها می شود. گرچه لغزش پایان بهبودی نیست اما برخی از این افراد بدلیل ارتباط کم با اعضای دیگر فرصت بازگشت را از دست می دهند و متاسفانه در برخی موارد این به قیمت جان آنها تمام می شود.
بر روی سکه هایی که به یادبود سالگرد پاکی به اعضا داده می شود نوشته شده:
کسانی که این راه را دنبال کنند هرگز شکست نمی خورند.
دوشنبه ششم تیر 1390
اعتیاد و خانواده
چند وقت پیش گوشی ام زنگ خورد و دیدم یکی از دوستان بهبودی است که شماره ام را به او داده بودم. تا آنموقع اصلا به من زنگ نزده بود و تعجب کردم. جواب که دادم دیدم کسی صحبت نمی کند و بعد از چند بار سلام و الو گفتن فهمیدم کودکی با گوشی بازی می کند و تصادفی شماره مرا گرفته. در همان چند ثانیه متوجه شدم که ظاهرا دوستمان در یک مهمانی خانوادگی است. صدای خنده و شادی و بچه و خلاصه صدای یک خانواده و فامیل شاد به گوش می رسید. خدا را شکر کردم که این دوستمان با بهبودی اش اینگونه زن وبچه و پدر و مادرش را شاد کرده. برای خودش و خانواده اش دعا کردم و خدا را بخاطر هدایای بی انتهایش سپاس گفتم.
چند روز پیش تولد یک سالگی این دوست بهبودی بود.
پنجشنبه پنجم خرداد 1390
فکر می کنید ما با شما تفاوت داریم؟
بودن با این دوستان و کارکردن قدمها مرا دوباره به دوران زمان مصرف برد. آدم دوست ندارد آن نامیدی ها و بلاتکلیفی ها و بیچارگی ها، آشفتگی و فلاکت را به یاد بیاورد اما یادآوری آنها برای قدر دانستن آنچه که داریم لازم است.
حرفم با کسانی است که فکر می کنند ما یک روزه خوب شدیم و هیچ زجری نکشیدیم و زندگی مان از هم پاشیده نبوده است. با آنهایی که فکر می کنند بیماری ما از آنها شدت کمتری دارد و بدبختی مواد را نکشیدیم. به آنهایی که فکر می کنند ما همه راههای دیگر ترک را نرفتیم و با تمام اراده مان به مقابله مواد مخدر نرفتیم و شکست نخوردیم.
دوست عزیز مصرف کننده من. ما هم همه این تجربیات تلخ را داشتیم و زندگی ما قبل از ورود به انجمن کاملا شبیه شما بود. اما با کمک انجمن معتادان گمنام و دوستان بهبودی در مسیر بهبودی قرار گرفتیم. آنچه برای ما کار کرد قطعا برای شما هم کار خواهد کرد. برای این کار فقط یک شرط وجود دارد و آن اینست که بخواهید.
اگر همه راهها را رفته اید و شکست خورده اید این راه را هم امتحان کنید. اقلا اینجا معتادانی مثل خودتان خواهید دید که توانسته اند مصرف مواد مخدر را قطع کنند و بهبود یابند. کسانی که روزها، ماهها و سالهاست که پاک هستند. آیا واقعا تمایل داری؟
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390
یک معجزه دیگر
هفته گذشته یکی از دوستان بهبودی که مسئول نشریات گروه * است برای مداوای پدرش او را به بیمارستانی در تهران می برد. زمانی که در بیمارستان بوده دزدی وسائل درون ماشین او را که در بین آنها کیف نشریات گروه نیز بوده با خود می برد. بعد از یک روز دزد ماشین که یک دوست همدرد در حال عذاب بوده با دوست ما تماس گرفته و گفته من تمام چیزهایی را که از تو دزدیده ام پس می دهم فقط من را با خودت به جایی ببر که پاک شده ای. ظاهرا با خواندن نشریات دزدی! پیام برنامه را گرفته و خواهان بهبودی شده است. هفته پیش دوست بهبودی ما با او قرار ملاقات گذاشته بود و اعضای قدمی به او پیشنهاد کردند او را به جلسات راهنمایی کند.
این اولین و آخرین معجزه ای نیست که در NA می بینم. وقتی به زندگی خودم هم نگاه می کنم از این معجزات در آن کم نیست. راستی اینکه من امروز وسوسه مصرف مواد مخدر و سیگار ندارم خودش یک معجزه نیست؟
* (مسئول نشریات باید نشریات را با خود ببرد و هر روز در زمان برگزاری جلسه و چند دقیقه بعد از آن برای فروش در دسترس اعضا قرار دهد)
هفته گذشته دوستم که ماشینش را دزد زده بود دیدم. گفت به همراه یکی از اعضای قدیمی NA سر قرار با آن دوست در حال عذاب رفته است و پس صحبت مفصل او تصمیم گرفته به کمپ برود و الان هم آنجاست. ضمنا بنده خدا تمامی چیزهایی را از ماشین دوستم برداشته بود پس داده است. با هم برای پاکی و بهبودیش دعا کنیم. ۲۴/۰۲/۹۰
سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390
نگاهی دیگر
تا کنون چند باری که با دوستان همدرد در حال مصرف صحبت کرده ام بسیاری از آنها با انجمن معتادان گمنام (NA) آشنایی دارند و تمایل به پاکی نیز در آنها دیده می شود اما ترس از دشوار و طولانی بودن مسیر بهبودی (البته به نظر آنها) باعث می شود پا جلو نگذارند. آنها به من می گفتند که شرکت روزانه و مرتب در جلسات برای آنها دشوار است. راستش را بخواهید شرکت در جلسات در ماههای اول بهبودی برای من نیز کار شاقی بود و با زحمت و عدم تمایل در جلسات شرکت می کردم. گرچه امروز اصلا این احساس را ندارم و به محض اینکه وقتی پیدا میکنم بیش از برنامه هفتگی ام در جلسات شرکت می کنم.
اما چیزی که باعث می شود اعضای NA بتوانند این کار ظاهرا دشوار را انجام دهند چیست؟ کلید آن زندگی فقط برای امروز است. ما فقط برای یک روز برنامه بهبودی داریم. برای همان روز در جلسه شرکت می کنیم و با راهنمایمان تماس میگیریم. آنچه دیروز گذشته یا آنچه فردا می آید اهمیتی ندارد. اینکه فردا هم باید در جلسه شرکت کنیم برنامه امروز ما نیست و نباید فکر ما مشغول کند. البته این به این معنی نیست که در زندگی مان برنامه نداریم اما ما نمی توانیم تمام بار زندگی و بهبودی را یکروزه برداریم. هر روز فقط به اندازه همان یک روز از خود توقع بهیودی و تلاش برای زندگی داریم. اینگونه بهیودی و زندگی راحت و آرامش بخش می شود.
فردا که نیامدست فریاد مکن (خیام)

