پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳

تازه وارد!

یادم می آد همون چند هفته اول پاکی به جلسه ای رفتم و طبق رسوم خوب جلسات برخی از اعضای قدیمی بعد از پایان جلسه برای کمک به سراغم آمدند و شروع به تعریف کردن  تجربیات زمان مصرف و بهبودی خود کردند . و بعد هم توصیه های متنوع از رژیم غذایی و روابط جنسی و فیلم دیدن و ندیدن و خلاصه هر جیزی که فکرش رو بکنید ارائه دادند. یکی از توصیه های اکید آنها هم این بود که به هیج چیز به انداره بهبودی اولویت نده... در همان دقایق (یا بهتر بگویم ساعات ) وقتی همسرم تماس می گرفت می گفتد جواب نده بهبودی ات اهمیت بیشتری دارد...

خلاصه بعد از بیش از دو ساعت داستان و پند شنیدن وقتی مثل آدمهای کتک خورده  به خانه رسیدم با چهره نگران و رنگ پریده همسرم رویرو شدم که فکر می کرد تصادف کرده ام بلایی سرم آمده...

این تجربه ای شد برای من که اگر تازه واردی را در جلسه دیدم پر گویی را کتار بگذارم و بجای حرف زدن حرف او را بشنوم. گاهی یک لبخند، گفتن یک خوش آمدی یا اینکه باز هم بیا از ساعتها حرف زدن موثرتر است. 

نوشته شده توسط در 15:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳

مفهوم خداوند در NA

برنامه NA یک برنامه غیر مذهبی است.

با این حال NA یک برنامه روحانی است که پیشنهاد می کند هر عضو برای خود نیرویی برتر داشته باشد و بر اساس ارتباط با او و کمک گرفتن از او بهبود یابد. این نکته برخی را به اشتباه انداخته و گمان می برند این برنامه یک دین در کنار دینهای دیگر ارائه می کند. بخصوص اینکه برای کارکردن قدمها برخی راهنماها به رهجوهای خود پیشنهاد می کنند یک نیروی برتر به دلخواه انتخاب کنند. این برنامه انتخاب نیروی برتر یا خدا را امری کاملا شخصی می داند و به هیچ عنوان پیشنهادی به کسی نمی دهد. من قبلا گاهی در برخی جلسات می شنیدم که برخی از افراد از لفظ خدای NA  استفاده می کردند که البته با شناخت بهتر اعضا از انجمن این اشارات نادرست کمتر در جلسات شنیده می شود.

من در جلسات NA  افراد مختلفی را دیده ام که با عقاید مذهبی متفاوت در کتار هم بهبود می یابند و در بهبودی به هم کمک می کنند. از افراد مذهبی گرفته تا کسانی که به خدا بی اعتقاد هستند همه با اتحاد برای رساندن پیام و کمک به تازه واردان تلاش می کنند و NA همانگونه که در نشریات آن هم به صراحت آمده اعتقادات مذهبی و دینی آنها را شخصی می داند و در آن دخالت نمی کند.

تنها لازمه عضویت در NA تمایل به قطع مصرف است و اگر کسی در این برنامه برای اعتقادات مذهبی شما تعیین تکلیف می کند بنظر من درک درستی از این برنامه ندارد. در این صورت پیشنهاد می کنم برای شناخت بهتر برنامه نظر اعضای دیگر را هم جویا شوید و یا نشریات انجمن را مطالعه کنید.

نوشته شده توسط در 18:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳

توقع زیاد از خود

دقیقا بیاد دارم وقتی 2 ماه پاک بودم و مرتکب اشتباهی در زندگی ام شده بودم از شدت ناراحتی با راهنمایم تماس گرفتم و پس از مشارکت احساسات با ناراحتی از او پرسیدم تا چه وقت من باید باز هم در زندگی ام اشتباه کنم؟  راهنمایم که حتما از حرف من تعجب هم کرده بود پرسید و اقعا می خواهی بدانی؟ وقتی جواب دادم بله به   شوخی و جدی گفت برای همیشه!!! هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم. حتی فکر کردم راهنمایم قصد دارد سربسر من بگذارد. اما امروز می فهمم چقدر حرف او واقعیت دارد.

امروز بعد از گذشت 7 سال در برنامه بهبودی باز هم در زندگی ام اشتباه می کنم و قطعا باز هم اشتباهات زیادی خواهم داشت. حقیقت این است که ما انسان هستیم و ار خطا و اشتباه مصون نیستیم. چیزی که اهمیت دارد اینست که خودمان را آنطور که هستیم بپذیریم ار خودمان توقع نابجا نداشته باشیم و برای بهتر شدن خود بهترین تلاشمان را بکنیم.  از اشتباهات پند بگیریم و آنها را تکرار نکنیم. از این طریق دیگران را هم با همه خطاهایشان بهتر خوهیم پذیرفت.

نوشته شده توسط در 5:28 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۳

باز هم الکل

خیلی از ما در معتادان گمنام تا مدتها بعد از پاکی هنوز تصور می کنیم الکل ماده مخدر نیست. من از خیلی ها شنیده ام  که  فلانی الکل مصرف می کند و همین روزها لغرش خواهد کرد و وقتی برایشان توضیح داده ام که الکل ماده مخدر است و شخص مورد نظر همین الان هم لغزش کرده با ناباوری به من نگاه کرد ه اند.

اگر کمی به تاربخچه انجمن نگاه کنیم می بینیم که برنامه معتادان گمنام از الکلیهای گمنام اقتباس شده است و سالها بعد از برنامه الکلیهای گمنام شکل گرفته است. اگر الکل ماده مخدر نبود و مشکلی هم در زندگی ایجاد نمی کرد چه ضرورتی داشت افرادی  تمام زندگی و انرژی شان را صرف ایجاد آن برنامه کنند؟

در هر حال زندگی در جامعه ای که الکل بصورت کم و بیش آزاد بفروش می رسد و مصرف می شود چالشهای خود را دارد. گاهی وسوسه به سراغ آدم می اید و گاهی مجبوری در میهمانیهایی که الکل مصرف می شود شرکت کنی و ... توضیح اینکه عدم مصرف الکل دلیل مذهبی ندارد برای خیلی قابل پذیرش نیست و مورد قضاوت قرار می گیری...

گاهی به خود می گویم در ایران مجبور بودیم مصرف الکل خود را پنهان کنیم و اینجا باید مصرف نکردن خود را . این هم از بازیهای زمانه!

نوشته شده توسط در 17:18 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳

لحظه ای که تا لبه پرتگاه رفتم

حدود 2 ماه پاک بودم که برای انجام ماموریت کاری به یکی از شهرستانها رفتم و از همانجا برای بازدید از چندین منطقه روستایی ماشین اجاره کردم.

راننده ماشین مصرف کتتده بود و قیافه من هم داد می زد چکاره هستم (بعد از  پاکی 2 ماه هنوز خیلی تابلو بودم!) بنابراین گاهی می خواست سر صحبت را باز کند و ... یادم می آمد از کنار روستایی رد می شدیم که گفت در این روستا همه فروشنده مواد مخدر هستند و اجناس اعلا می فروشند.

با خودم فکر کردم بگذار برویم جنس بگیریم و مصرف کنیم و حال کتیم . دو ماه پاکی چیزی نیست و بر می گردم و پاک می شوم. نمی دانم چه شد که حرفم را خوردم و خودم را به نشنیدن زدم. نمی دانم اگر آن روز لغزش می کردم می توانستم دوباره پاک شوم و آینده زندگی ام چگونه می شد.

یادم می آید آن روزها هر روز به راهنمایم زنگ می زدم و با او صحبت می کردم.

نوشته شده توسط در 17:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳

خدمت...

پس از یک سال برای چند هفته به ایران سفر کردم. بدلیل گرفتاری و مشکلاتی که پیش آمد فقط یک با توانستم راهنمایم را ببینم. منتظر بودم ببینم بعد از یک سال چه توصیه ای برای بهبودیم دارد.

به من توصیه کرد - در واقع تاکید کرد - که خدمت کنم و پیام بهبودی NA را به گوش معتادانی که در عذابند برسانم.

با اینکه همواره در گروهها خدمت کرده ام اینبار راهنمایم توصیه کرد به مراکز درمانی هم بروم و پیام رسانی کنم.

به همین دلیل قصد دارم هفته ای چند ساعت در یکی از مراکز درمانی اینجا کار داوطلبانه بگیرم و ضمن خدمت به معتادانی که در حال عذابند پیام بهبودی را هم به آنها برسانم. از خداوند کمک می خواهم تا خودخواهی را در این مسیر از وجودم دور کند و هدفم را فقط خدمت به همنوع  قرار دهد.

نوشته شده توسط در 18:15 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳

7 سال گذشت...

هفت سال پیش با وجود ترس مرگ آوری که تمام وجودم را فرا گرفته بود و با تردید و ناامیدی مطلق و البته بی میلی کامل قدم در راهی گذاشتم که نمی دانستم چیست. به درب یکی از جلسات NA نزدیک شدم و پا در جلسه گذاشتم. هرگز باور نمی کردم این قدم کوچک سرآغاز  یک راه طولانی و زیبا در زندگی ام خواهد بود. هر گز فکر نمی کردم این مهم ترین گام زندگی ام باشد. تصور نمی کردم وقتی از این در داخل شوم می توانم بدوم مواد مخدر و آزاد زندگی کنم. آن بعد از ظهر بهاری 29 اردیهشت را هرگز فراموش نخواهم کرد. مگر می توان فراموش کرد؟

از خداوند می خواهم هرگز رابطه ام با این انجمن قطع نشود و هر روز بیشتر طبق اصول آن زندگی کنم. از خداوند می خواهم کمکم کند قدر این هدیه اش را بدانم و آن گونه که سزاوار است از آن در زندگی خودم و دیگران استفاده کنم.

خدایا بخاطر آن قدم بهاری 7 سال پیش از تو سپاسگزارم.

نوشته شده توسط در 17:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳

پروفسور معتاد

به جرات می توانم بگویم هر معتادی با بیماری فعال خود را عقل کل می داند و به دیگران به دیده تحقیر نگاه می کند. از چشم او همه مردم عادی و موفق آدمهای دون و بیچاره های هستند که هیچ چیز از زندگی نمی فهمند. از نظر خودش او کسی است که آگاهی و هوشیاری و لیاقتش از همه بیشتر است اما از آنجا که دنیا واژگون است او در ته ظرف قرار گرفته است. از نظر معتاد تنها کسانی می فهمند که مثل او فکر کنند و البته با او مصرف کنند!

 یکی از کسانی که چنین اعتقاداتی داشت خود من بودم و آثار آن حتی در بهبودی هم در من مانده است. با پیشرفت در مسیر بهبودی کم کم دارم می فهمم که این فکر من دو اشکال دارد. یکی اینکه اشتباه است و دیگر اینکه مسخره است! بتدریج دارم می فهمم که من هم یک انسان مثل بقیه هستم و مثل همه نقاط ضعف و قوت دارم و اینکه با کارکردن برنامه بهبودی می توانم شرایطم را بهتر کنم. 

چند روز پیش به منطق فکر کردن خودم توجه می کردم و اینکه جقدر نادرست و بیمار گونه است. مثلا من برای توجیه انجام ندادن کاری درست  از دو منطق متضاد استفاده می کنم. برای مثال یا می گویم این کار خیلی سخت و از توان من خارج است (نا امیدی و خود کوچک بینی) و یا اینکه خیلی راحت است و بعدا آنرا براحتی انجام می دهم یا در شان من نیست (غرور و خود بزرگ بینی)! دو توجیه متضاد برای رسیدن به یک نتیجه! باور کنید من هر دوی این افکار را همزمان در ذهنم پرورش می دهم.  فقط ذهن یک معتاد چنین استعداد نابی برای نابودی دارد!!!!  

بیاد می آورم که در زمان مصرف وقتی خوشحال بودم دنبال مصرف بودم و وقتی که ناراحت هم بودم بدنبال مصرف بودم. تصور کنید کسی از سرما لباس گرم به تن کند و از گرما هم لباس گرم بپوشد. یا کسی که فشار خون بالا دارد یک نوع دارو مصرف کند و وقتی فشار خونش پایین هم باشد همان دارو را مصرف کند. احتمالا می گویید دیوانه هستند. منطق من هم برای مصرف همانگونه بود. ذهن ما معتادان سرشار از استعدادهای خود فریبی است و اگر در برنامه بهبودی فکری به حال آن نکنیم ما را به بی راهه های تاریکی می کشاند که عاقبت خوشی ندارند.

 این گونه طرز فکر و منطق منحرف در برنامه بهبودی نداشتن سلامت عقل نامیده شده است.   

نوشته شده توسط در 18:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳

سال نو ،بهار و شروع دوباره زندگی مبارک

روزهای آغاز سال نو همیشه بیاد ماندنی هستند و فرصتی بدست می دهند تا روند زندگی خود را ارزیابی کنیم. 

برای من هیچ دو عیدی مثل سال 86 و 87 متفاوت نبوده. عید سال 86 با کمک یک روانپزشک قطع مصرف کرده بودم و بسیار شاد و امیدوار بودم. اما روز سیزده بدر لغزش کردم و تمام امیدهایم به ناامیدی و پوچی و یک خلا بی انتها ختم شد. فردای آنروز دوباره به سراغ آن دکتر رفتم. آن عصر زیبای بهاری را هرگز فراموش نمی کنم که در خیابان ولی عصر تهران به مردم شادی که بدنبال زندگی خود بودند نگاه می کردم و با خود می گفتم دیگر  فرصت یک زندگی عادی را از دست داده ام. در زندگی ام هیچ ناامیدی را تلخ تر از حس آن چتد روز تجربه نکرده ام. 

عید سال 87 برای اولین بار در جلسه خدمت گرفته بودم و روز ششم عید برای انجام خدمتم از شهرستان به تهران آمدم. اولین تجربه خدمتم در NA بود و خیلی مضطرب بودم. اما در جلسه یکی از دوستان بهبودی که شاعر هم بود شعر طنزی را در مورد نماینده گروه که دوست صمیمی اش بود خواند و آنقدر در جلسه خندیدیم که صورت همه از اشک خیس شده بود. وقتی از جلسه بیرون آمدم و در محیط بهاری پارک قیطریه و زیر درختان زیبا قدم میزدم با خودم فکر می کردم که هنوز دنیا برای من تمام نشده- تازه شروع شده.  

نوشته شده توسط در 3:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲

یه جلسه برو علی

بی شک "جلسه رفتن" معمول ترین و بهترین پیشنهاد اعضای NA به تازه واردان و اعضای دیگر است. در طول سالهای بهبودی صدها بار به دیگران این پیشنهاد را داده ام و صدها بار هم آنرا شنیده ام. هنوز هم اگر کسی آنرا به من توصیه کند آنرا با روی باز می پذیرم. از میان کسانی که به آنها این پیشنهاد را دادم  برخی را به خاطر دارم. دیروز یاد یکی از اعضای تازه وارد بنام علی افتادم که سالها پیش یک روز صبح بعد از جلسه و گرفتن چیپ یک یا دوماهگی حال و احساس خیلی خیلی خوبی داشت. به او پیشنهاد کردیم برای کنترل احساسات تندش حتما آنروز جلسه دیگری هم برود. چهره او را هنگام خداحافظی به خوبی به یاد دارم و نگرانی که در دل برایش داشتم هنوز به خاطر دارم. 

بعد از آن خداحافظی دیگر هرگز علی را ندیدم. امیدوارم آنروز به جلسه رفته باشد. امیدوارم امروز هم به جلسه ای برود.   

نوشته شده توسط در 14:1 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر