امروز صبح که از خانه بیرون آمدم  یک ماشین پلیس ناگهان با سرعت از کنارم رد شد و کمی دورتر در تقاطع کوچه ایستاد. چند نفر که کنار جوی  آب ایستاده و منتظر پلیس بودند به چیزی که درون جوی آب بود اشاره می کردند.  می شد حدس زد قضیه از چه قرار است.

نزدیکتر که شدم دیدم حدسم درست است. جسدی درون جوی بود. یک لحظه بیشتر نتوانستم به آن نگاه کنم. در همان لحظه ترس  و درد تمام وجودم را فرا گرفت.  جسد یک انسان- یک معتاد- مثل آشغال بدون هیچگونه اختیاری درون جوی بود و بیشتر آن با آشغالها پوشیده شده بود. او تبدیل به آشغال شده بود. در همان لحظه خودم را بیجان بجای او  در میان  آن آشغالها و درون  جوی دیدم.  همان بیماری که زندگی و شرف او را از او گرفته بود و او - یک انسان- را تبدیل به آشغال کرده بود در درون من هم وجود دارد. بیماری اعتیاد.  همین الان هم وجود دارد. و همانطور که او در برابر این بیماری موذی  ناتوان بود من نیز ناتوان و عاجزم. اگر لطف و خواست خدا و نیروی او در کار نبود دیر یا زود  من نیز دچار چنین عاقبتی می شدم. ای خداوند بزرگ از اینکه دو بار به من فرصت زندگی دادی تو را شکر می کنم. از تو سپاسگزارم.  

من دست و پای شما و  تمام کسانی را می بوسم که قبل از من باعث گسترش  و ماندگاری   NA در ایران شدند و با خدمت خود و رفتار خود باعث شدند این فرصت  زندگی نصیب من هم شود. از خدا عاجزانه می خواهم که من نیز این میراث ارزشمند را پاس بدارم و با رفتار و کردارم فرصت زندگی دوباره  را  از  آنهایی  که  در سراشیبی سقوط و مرگ قرار دارند  نگیرم.

همه شما را دوست دارم. درست به اندازه زندگیم.