پروفسور معتاد

به جرات می توانم بگویم هر معتادی با بیماری فعال خود را عقل کل می داند و به دیگران به دیده تحقیر نگاه می کند. از چشم او همه مردم عادی و موفق آدمهای دون و بیچاره های هستند که هیچ چیز از زندگی نمی فهمند. از نظر خودش او کسی است که آگاهی و هوشیاری و لیاقتش از همه بیشتر است اما از آنجا که دنیا واژگون است او در ته ظرف قرار گرفته است. از نظر معتاد تنها کسانی می فهمند که مثل او فکر کنند و البته با او مصرف کنند!

 یکی از کسانی که چنین اعتقاداتی داشت خود من بودم و آثار آن حتی در بهبودی هم در من مانده است. با پیشرفت در مسیر بهبودی کم کم دارم می فهمم که این فکر من دو اشکال دارد. یکی اینکه اشتباه است و دیگر اینکه مسخره است! بتدریج دارم می فهمم که من هم یک انسان مثل بقیه هستم و مثل همه نقاط ضعف و قوت دارم و اینکه با کارکردن برنامه بهبودی می توانم شرایطم را بهتر کنم. 

چند روز پیش به منطق فکر کردن خودم توجه می کردم و اینکه جقدر نادرست و بیمار گونه است. مثلا من برای توجیه انجام ندادن کاری درست  از دو منطق متضاد استفاده می کنم. برای مثال یا می گویم این کار خیلی سخت و از توان من خارج است (نا امیدی و خود کوچک بینی) و یا اینکه خیلی راحت است و بعدا آنرا براحتی انجام می دهم یا در شان من نیست (غرور و خود بزرگ بینی)! دو توجیه متضاد برای رسیدن به یک نتیجه! باور کنید من هر دوی این افکار را همزمان در ذهنم پرورش می دهم.  فقط ذهن یک معتاد چنین استعداد نابی برای نابودی دارد!!!!  

بیاد می آورم که در زمان مصرف وقتی خوشحال بودم دنبال مصرف بودم و وقتی که ناراحت هم بودم بدنبال مصرف بودم. تصور کنید کسی از سرما لباس گرم به تن کند و از گرما هم لباس گرم بپوشد. یا کسی که فشار خون بالا دارد یک نوع دارو مصرف کند و وقتی فشار خونش پایین هم باشد همان دارو را مصرف کند. احتمالا می گویید دیوانه هستند. منطق من هم برای مصرف همانگونه بود. ذهن ما معتادان سرشار از استعدادهای خود فریبی است و اگر در برنامه بهبودی فکری به حال آن نکنیم ما را به بی راهه های تاریکی می کشاند که عاقبت خوشی ندارند.

 این گونه طرز فکر و منطق منحرف در برنامه بهبودی نداشتن سلامت عقل نامیده شده است.   

سال نو ،بهار و شروع دوباره زندگی مبارک

روزهای آغاز سال نو همیشه بیاد ماندنی هستند و فرصتی بدست می دهند تا روند زندگی خود را ارزیابی کنیم. 

برای من هیچ دو عیدی مثل سال 86 و 87 متفاوت نبوده. عید سال 86 با کمک یک روانپزشک قطع مصرف کرده بودم و بسیار شاد و امیدوار بودم. اما روز سیزده بدر لغزش کردم و تمام امیدهایم به ناامیدی و پوچی و یک خلا بی انتها ختم شد. فردای آنروز دوباره به سراغ آن دکتر رفتم. آن عصر زیبای بهاری را هرگز فراموش نمی کنم که در خیابان ولی عصر تهران به مردم شادی که بدنبال زندگی خود بودند نگاه می کردم و با خود می گفتم دیگر  فرصت یک زندگی عادی را از دست داده ام. در زندگی ام هیچ ناامیدی را تلخ تر از حس آن چتد روز تجربه نکرده ام. 

عید سال 87 برای اولین بار در جلسه خدمت گرفته بودم و روز ششم عید برای انجام خدمتم از شهرستان به تهران آمدم. اولین تجربه خدمتم در NA بود و خیلی مضطرب بودم. اما در جلسه یکی از دوستان بهبودی که شاعر هم بود شعر طنزی را در مورد نماینده گروه که دوست صمیمی اش بود خواند و آنقدر در جلسه خندیدیم که صورت همه از اشک خیس شده بود. وقتی از جلسه بیرون آمدم و در محیط بهاری پارک قیطریه و زیر درختان زیبا قدم میزدم با خودم فکر می کردم که هنوز دنیا برای من تمام نشده- تازه شروع شده.