روزهای آغاز سال نو همیشه بیاد ماندنی هستند و فرصتی بدست می دهند تا روند زندگی خود را ارزیابی کنیم. 

برای من هیچ دو عیدی مثل سال 86 و 87 متفاوت نبوده. عید سال 86 با کمک یک روانپزشک قطع مصرف کرده بودم و بسیار شاد و امیدوار بودم. اما روز سیزده بدر لغزش کردم و تمام امیدهایم به ناامیدی و پوچی و یک خلا بی انتها ختم شد. فردای آنروز دوباره به سراغ آن دکتر رفتم. آن عصر زیبای بهاری را هرگز فراموش نمی کنم که در خیابان ولی عصر تهران به مردم شادی که بدنبال زندگی خود بودند نگاه می کردم و با خود می گفتم دیگر  فرصت یک زندگی عادی را از دست داده ام. در زندگی ام هیچ ناامیدی را تلخ تر از حس آن چتد روز تجربه نکرده ام. 

عید سال 87 برای اولین بار در جلسه خدمت گرفته بودم و روز ششم عید برای انجام خدمتم از شهرستان به تهران آمدم. اولین تجربه خدمتم در NA بود و خیلی مضطرب بودم. اما در جلسه یکی از دوستان بهبودی که شاعر هم بود شعر طنزی را در مورد نماینده گروه که دوست صمیمی اش بود خواند و آنقدر در جلسه خندیدیم که صورت همه از اشک خیس شده بود. وقتی از جلسه بیرون آمدم و در محیط بهاری پارک قیطریه و زیر درختان زیبا قدم میزدم با خودم فکر می کردم که هنوز دنیا برای من تمام نشده- تازه شروع شده.