این هفته ها گاهی به یک کمپ ترک اعتیاد سر می زنم، در جلسات آنجا شرکت می کنم و با دوستانی که در حال درمان هستند گپی می زنم. این ارتباط گاهی روزهای اول بهبودیم را برایم زنده می کند و می بینم ما معتادان چقدر احساسات مشابهی داریم. 

یکی از این احساسات ترس از دل کندن از گذشته و تغییر زندگی است. تصور زندگی بدون مصرف مواد که برای ما مانند پستانک برای بچه بود، بدون دوستان هم مصرف، پاتوقهای صمیمی و خیلی از چیزهای دیگر سخت است. تغییر عادتها برای افراد عادی سالم هم سخت است چه رسد به معتاد که بنده عادتهایش است. اما به هر حال این کار برای بهبودی ضروری است. ما نمی توانیم همان کارهای قبلی را بکنیم، با همان افراد ارتباط داشته باشیم، به همان مکانها سر بزنیم اما مواد مصرف نکنیم. برای پرهیز از مواد باید از توپ و یار و زمین بازی پرهیز کرد. 

یادم می آید ماههای اول پاکی برای غلبه بر این احساس دلتنگی، با خودم می گفتم من با یک موشک به کره مریخ فرستاده شده ام. اینجا نه دوست هم مصرفی هست نه موادی و نه مواد فروشی! همینی که هست و تو مجبوری همینطور زندگی کنی! ....... بعدها دوستان بهبودی زیادی پیدا کردم و فهمیدم  تفریحات و لذتهای زیادی در زندگی هست که از آنها بی خبر بوده ام بنابراین آن احساس دلتنگی دیگر به سراغم نیامد و فهمیدم که احساساتم هم مانند افکارم سخت در اشتباه بوده اند. امروز با شرکت در جلسات کمپ هم به دوستانی که در آغاز راه بهبودی اند امید می دهم و هم روزهای اول بهبودی ام را یادآوری می کنم. این روزها  آرامشی که از شرکت در جلسات کمپ پیدا می کنم قابل وصف نیست. خوشحالم که به حرف راهنمایم  که این کار را توصیه کرد گوش کردم .