به جرات می توانم بگویم هر معتادی با بیماری فعال خود را عقل کل می داند و به دیگران به دیده تحقیر نگاه می کند. از چشم او همه مردم عادی و موفق آدمهای دون و بیچاره های هستند که هیچ چیز از زندگی نمی فهمند. از نظر خودش او کسی است که آگاهی و هوشیاری و لیاقتش از همه بیشتر است اما از آنجا که دنیا واژگون است او در ته ظرف قرار گرفته است. از نظر معتاد تنها کسانی می فهمند که مثل او فکر کنند و البته با او مصرف کنند!

 یکی از کسانی که چنین اعتقاداتی داشت خود من بودم و آثار آن حتی در بهبودی هم در من مانده است. با پیشرفت در مسیر بهبودی کم کم دارم می فهمم که این فکر من دو اشکال دارد. یکی اینکه اشتباه است و دیگر اینکه مسخره است! بتدریج دارم می فهمم که من هم یک انسان مثل بقیه هستم و مثل همه نقاط ضعف و قوت دارم و اینکه با کارکردن برنامه بهبودی می توانم شرایطم را بهتر کنم. 

چند روز پیش به منطق فکر کردن خودم توجه می کردم و اینکه جقدر نادرست و بیمار گونه است. مثلا من برای توجیه انجام ندادن کاری درست  از دو منطق متضاد استفاده می کنم. برای مثال یا می گویم این کار خیلی سخت و از توان من خارج است (نا امیدی و خود کوچک بینی) و یا اینکه خیلی راحت است و بعدا آنرا براحتی انجام می دهم یا در شان من نیست (غرور و خود بزرگ بینی)! دو توجیه متضاد برای رسیدن به یک نتیجه! باور کنید من هر دوی این افکار را همزمان در ذهنم پرورش می دهم.  فقط ذهن یک معتاد چنین استعداد نابی برای نابودی دارد!!!!  

بیاد می آورم که در زمان مصرف وقتی خوشحال بودم دنبال مصرف بودم و وقتی که ناراحت هم بودم بدنبال مصرف بودم. تصور کنید کسی از سرما لباس گرم به تن کند و از گرما هم لباس گرم بپوشد. یا کسی که فشار خون بالا دارد یک نوع دارو مصرف کند و وقتی فشار خونش پایین هم باشد همان دارو را مصرف کند. احتمالا می گویید دیوانه هستند. منطق من هم برای مصرف همانگونه بود. ذهن ما معتادان سرشار از استعدادهای خود فریبی است و اگر در برنامه بهبودی فکری به حال آن نکنیم ما را به بی راهه های تاریکی می کشاند که عاقبت خوشی ندارند.

 این گونه طرز فکر و منطق منحرف در برنامه بهبودی نداشتن سلامت عقل نامیده شده است.