چند روزی است که نسبت به برنامه بی تفاوت شده ام و بطور مرتب در جلسات شرکت نمی کنم و قدمهایم را هم خیلی جدی نمی گیرم. شاید با خودم فکر می کنم که دوران بحرانی بهبود را گذرانده ام و حالا می توانم با انرژی کمتری به راه خود ادامه دهم. درست مثل هواپیمایی که موقع برخواستن با تمام نیرو حرکت می کند اما وقتی به ارتفاع مورد نظر رسید با نیروی کمتری می تواند به راه خود ادامه دهد. راهنمایم می گوید این بحران بین یکسال و ۱۸ ماهگی طبیعی است و پس از ۱۸ ماه بهبودی به  روال عادی  برمی گردد. راستش خودم به تقسیم دوران بهبودی به این صورت اعتقادی ندارم اما نمی دانم چرا خودم همان تجربیاتی که دیگران دارند را دوباره تجربه می کنم!

احساس می کنم بتدریج از روی ابرهای صورتی پائین می آیم (خدا را شکر که سقوط نمی کنم!) و زندگی ام دارد به یک زندگی عادی و خودم به یک انسان  معمولی تبدیل می شوم.  البته این احساس بدی در من ایجاد نمی کند چون برای  من که زندگیم در زمان مصرف بسیار پست تر از یک زندگی معمولی بود رسیدن به یک زندگی عادی پیشرفت بزرگی است. با این حال جای چیزی در زندگیم خالی است. دوست دارم مولانا بخوانم یا از عرفان چیزی بیاموزم و .... نمی دانم..... شاید بهتر باشد برگردم و خود را در عشق بی نهایت بچه های انجمن غرق کنم.

متاسفانه دوباره دارم سیگار کشیدن را شروع می کنم و این هدیه خدا را برمی گردانم. شنیده بودم کسانی که پاک می شوند  دیگر نمی توانند از مواد لذت ببرند. اینرا را در مورد سیگار بخوبی تجربه کردم. سیگار دیگر برای من نشئگی ندارد. انگار هیچ نیکوتینی در ان نیست. بدنم در مقابل نیکوتین واکسینه شده و نمی تواند آنرا جذب کند! می توانم تصور کنم چرا بعضی کسانی که لغزش می کنند اوردوز می کنند. چون هر چه مواد می زنند نشئه نمی شوند و ....   می توانم  تصور می کنم اگر لغزش کنم چه کلاهی سرم می رود: بدون اینکه نشئه شوم و از مواد کمترین لذتی ببرم  بهبودی و زندگی خودم را به خطر می اندازم و خودم را برای مدتها آشفته خواهم کرد (در بهترین وضعیت)......

        چقدر نوشتم!