درک من از نیروی برتر در دوران بهبودیم تغییر کرده و می کند. در هفته های اول بهبودی نیروی برتر من  درخت – مشخصا یک درخت در پارک قیطریه بود. با دیدن درختان احساس خوبی پیدا می کردم و انرژی می گرفتم و گاهی زیر لب با آنها حرف هم می زدم.... بتدریج فهمیدم که حتما  نیروی برتر و بالاتری نیز باید در دنیا وجود داشته باشد و شروع به جستجو و کشف او کردم اما دچار سردرگمی شدم. درک من از نیروی برتر بقدری پیچیده شد که کاراییش را در زندگی ام از دست داد.....

امروز اما من خیلی در پی کشف ماهیت نیروی برتر نیستم. همینکه می دانم که عالم و دانا و بی نهایت توانا و مهربان است  و مرا هم خیلی دوست دارد و همیشه بهترینها را برایم می خواهد برایم کافی است. من به این درک رسیده ام که نیروی برتر را شاید هرگز نتوانم حس کنم (من هنوز قدم 11 را کار نکرده ام) اما تاثیر آنرا در زندگیم بوضوح می بینم. شاید واضح ترین حضور او در زندگیم قضیه کلنجار رفتن من با سیگار است: بعضی وقتها تصمیم می گیرم سیگار نکشم اما به محض اینکه یکی از دوستانم با سیگار وارد می شود یکی از او می گیرم و مشغول می شوم... بعد یکی دیگر....و بعد ...... اما گاهی بجای اینکه تصمیم بگیرم سیگار نکشم به ناتوانی ام در برابر وسوسه آن اقرار می کنم و از خدا می خواهم به من کمک کند سیگار نکشم..... بعد بدون اینکه کوچکترین  تمایل و  وسوسه ای داشته باشم چندین ساعت را بدون سیگار در جمع دوستان سیگاری می گذرانم......طوری که خودم هم تعجب می کنم!

این تجربه به من نشان داده که واقعا نیرویی خارج از من وجود دارد که می تواند در درون من و در زندگی ام  اثر کند و آنقدر قوی است که می تواند  مرا در مقابل وسوسه ها حفظ کند..... خیلی هم مرا دوست دارد...  اما تا وقتی از صمیم قلب از او نخواهم وارد زندگی ام نمی شود.....

 

مطمئنم درک امروز من از نیروی برتر نیز  با گذشت زمان تغییر خواهد کرد.