بیماری من هم همگام با رشد من در بهبودی رشد می کند و مرموز تر می شود .

امروز بیماری من از دریچه نقایص اخلاقی مانند شهوت و زیاده خواهی و تنبلی و بی بر نامگی و ...به سراغم آمده  و موفق شده است زندگی ام را آشفته کند... به خودم و اطرافیانم خسارت میزنم و به کارها و وظایف روز مره زندگی ام رسیدگی نمیکنم.

اینجا جایی است که بهبودی متوقف میشود. ..

 امروز با یکی از اعضای قدیمی صحبت میکردم .. گفت راه حل آن ساده است... شرکت مرتب در جلسات و مشارکت کردن... و به من گفت که آنقدر ها هم مشکل را بزرگ نکنم و سخت نگیرم..

در هر حال زندگی ام غیر قابل اداره شده است و در نظم دادن به آن ناتوان شده ام .. به چت کردن در اینتر نت معتاد شده ام و با چندین خانم رابطه تلفنی برقرار کرده ام ... نمی دانم چه میکنم

خدایا خودت به من کمک کن. این سر پر آشوب مرا آرام گردان... ای خدای توانمند و خردمند من... ای خدایی که من عاشق توام و تو هزار بار بیشتر عاشق منی .. دستم را بگیر و مرا از شر خودم رهایی ده... دلم برایت تنگ شده... به زندگی ام باز گرد... خودم و زندگی ام را تسلیم تو می کنم و از وسوسه ها و لذتها به خاطر تو چشم می پوشم... فقط  دستم را بگیر.......اشک هایم را ببین که چگونه از دلتنگی تو بر گونه هایم جاریست... بغضم را بیین ... خدایا مرا به حال خود نگذار ... تو مهربانتر از آنی که من بتوانم تصور کنم... دست رحمت تو همیشه در زندگی ام بوده... امروز بیشتر به آن نیاز دارم....

من تسلیم خواست توام ...