گاهی آدم حرفهایی را می شنود که هیچگاه فراموش نمی کند. اینها معمولا حرفهایی هستند که از دل بر می آیند.

چند سال پیش در زمان مصرفم برای ماموریت کاری به یکی از شهرهای جنوبی سفر کردم و طبق معمول  دوستی قدیمی را قبل از رفتن در آن شهر پیدا کردم و تلفنی برای تهیه مواد و جای مصرف با او هماهنگ کردم. وقتی رسیدم با هم مواد گرفتیم و برای مصرف به خانه خواهرش رفتیم و با عباس، شوهر خواهرش که او هم مصرف کننده بود آشنا شدم.

عباس از گذشته ها، بزرگی ها، احترام  و افتخارات گذشته اش می گفت و اینکه چطور مواد مخدر چنین او را خوار کرده است و اینکه بعد از بیش از ۶۰سال زندگی خانواده چند نفره اش باید در یک اتاق زندگی کنند و فرندانش حتی لباس ندارند. با این همه هنوز غرور داشت و با اینکه ما مهمان او بودیم حاضر نشد از مواد ما استفاده کند. هنوز فراموش نکرده ام که فرزندانش که کم سن و سال بودند چگونه عاشقانه دوستش داشتند...

کمی که صمیمی شدیم شروع به نصیحت کردن کرد. نه!  التماس  می کرد. با التماس از من می خواست مواد مخدر را کنار بگذارم و می گفت نابود می شوی. می گفت من بزودی می میرم اما تو مواظب خودت باش... مواد را کنار بگذار، جوان هستی، حیف هستی. چنان التماس میکرد و با سوز حرف می زد که باورش برایم سخت بود که چطور زندگی من برای کسی که تاره یک ساعت با او آشنا شده ام اینقدر اهمیت دارد. آنروز شماره تلفن منزلش را به من داد و گفت هر وقت دوباره به شهر ما آمدی بیا همینجا مصرف کن و اگر دوستت هم نبود خجالت نکش...

من بعد از چند روز به شهر خودم  باز گشتم و دو سه هفته بعد دوباره برای ماموریت به آن شهر رفتم. با توجه به اینکه می دانستم دوستم آن موقع آنجا نبود مستقیم با خانه عباس تماس گرفتم. همسرش گوشی را برداشت و من سراغ اور ا گرفتم. با غمی که هنوز فراموشش نکرده ام گفت عباس مرد. نتوانستم صحبت کنم و گوشی را قطع کردم. خواستم به خودم دلداری بدهم که شاید عباس با همسرش در حال دعوا بوده و در آن لحظه همسرش از روی عصبانیت اینگونه گفته. اما غمی که در صدای همسرش بود چیز دیگری می گفت... انگار همه دنیا آوار شده بود و روی سرم ریخته بود..آن موقع فقط  این حرف عباس در گوشم بود و هنوز هم آنرا فراموش نکرده ام:  

من بزودی می میرم اما تو مواظب خودت باش... مواد را کنار بگذار، جوان هستی، حیف هستی..