چند وقتی است که بیماری اعتیادم بیدار شده و مرموزانه جلو می آید. زیاد به یاد زمان مصرف و دوستان زمان مصرف می افتم و وسوسه خیلی خفیف اما مزمن در ذهنم می چرخد. آنقدر خفیف است که به زور می توانم آنرا حس کنم و به همین دلیل به من می گوید نگران نباش من کاری با تو ندارم! تنبلی به سراغم آمده و کمتر به جلسات می روم و نشریات بهبودی را نمی خوانم و قدمهایم را کار نمی کنم. افکار عجیب و غریب و ترس از اتفاقاتی که نمی افتند و جنگ و دعوا با دیگران در ذهنم بکار افتاده اند. به فکر افتاده ام با یک رابطه جنسی یا عاطفی تنوعی در زندگیم ایجاد کنم!

اینها یعنی خطر در هر مقطع پاکی که باشم.

از امروز تماسم را با راهنمایم  و دوستان بهبودیم زیاد می کنم. در اولین جلسه ای که می روم این وسوسه را اقرار می کنم. و از خداوند می خواهم که اراده بیمار مرا از زندگیم براند و اراده خود را در زندگیم جاری کند. به یاد می اورم که در زمان مصرف برای کمترین مقدار مواد که پول آنرا چند برابر هم می دادم چگونه التماس می کردم و خود را تحقیر می کردم. بیاد می آورم که امروز اینگونه نیستم و این تنها بدلیل خواست خدا و  وجود انجمن است نه نیرو و اراده و خواست من.

امروز از خدا می خواهم افکار بیمارگونه را از ذهنم دور کند. آرامشی که حضور او به من می دهد با هیچ چیز جایگزین نمی شود.