این پست قبلی را که نوشتم به یکی از دوستان بهبودی زنگ زدم  و یک سری از کارهایم را انجام دادم. بعدا که آنرا خواندم دیدم نه بابا اوضاع آنقدر ها هم بد نیست و من بیخودی شلوغش کردم. به هر حال اینهم یکی از شاخه های بیماری ماست که ارزیابی درستی از وضعیت خود نداریم و آنرا یا بهتر و یا بدتر از آنچه که هست می پنداریم. به هر حال پست قبلی را هم پاک نمی کنم تا باز هم اگر حالم کمی  بد شد یکدفعه رم نکنم. بعد از هر حال بدی حتما یک حال خوب هم هست. فقط کمی صبر لازم دارد.

دیروز یک آهنگی گوش می کردم بخشی از شعر آن این بود " فردا هرگز نمی آید" . دیدم چقدر جالب و درست است. فردا اگر بیاید که دیگر فردا نیست امروز است دیگه!