اوضاع آنقدر ها هم بد نیست

این پست قبلی را که نوشتم به یکی از دوستان بهبودی زنگ زدم  و یک سری از کارهایم را انجام دادم. بعدا که آنرا خواندم دیدم نه بابا اوضاع آنقدر ها هم بد نیست و من بیخودی شلوغش کردم. به هر حال اینهم یکی از شاخه های بیماری ماست که ارزیابی درستی از وضعیت خود نداریم و آنرا یا بهتر و یا بدتر از آنچه که هست می پنداریم. به هر حال پست قبلی را هم پاک نمی کنم تا باز هم اگر حالم کمی  بد شد یکدفعه رم نکنم. بعد از هر حال بدی حتما یک حال خوب هم هست. فقط کمی صبر لازم دارد.

دیروز یک آهنگی گوش می کردم بخشی از شعر آن این بود " فردا هرگز نمی آید" . دیدم چقدر جالب و درست است. فردا اگر بیاید که دیگر فردا نیست امروز است دیگه! 

وسوسه

چند وقتی است که بیماری اعتیادم بیدار شده و مرموزانه جلو می آید. زیاد به یاد زمان مصرف و دوستان زمان مصرف می افتم و وسوسه خیلی خفیف اما مزمن در ذهنم می چرخد. آنقدر خفیف است که به زور می توانم آنرا حس کنم و به همین دلیل به من می گوید نگران نباش من کاری با تو ندارم! تنبلی به سراغم آمده و کمتر به جلسات می روم و نشریات بهبودی را نمی خوانم و قدمهایم را کار نمی کنم. افکار عجیب و غریب و ترس از اتفاقاتی که نمی افتند و جنگ و دعوا با دیگران در ذهنم بکار افتاده اند. به فکر افتاده ام با یک رابطه جنسی یا عاطفی تنوعی در زندگیم ایجاد کنم!

اینها یعنی خطر در هر مقطع پاکی که باشم.

از امروز تماسم را با راهنمایم  و دوستان بهبودیم زیاد می کنم. در اولین جلسه ای که می روم این وسوسه را اقرار می کنم. و از خداوند می خواهم که اراده بیمار مرا از زندگیم براند و اراده خود را در زندگیم جاری کند. به یاد می اورم که در زمان مصرف برای کمترین مقدار مواد که پول آنرا چند برابر هم می دادم چگونه التماس می کردم و خود را تحقیر می کردم. بیاد می آورم که امروز اینگونه نیستم و این تنها بدلیل خواست خدا و  وجود انجمن است نه نیرو و اراده و خواست من.

امروز از خدا می خواهم افکار بیمارگونه را از ذهنم دور کند. آرامشی که حضور او به من می دهد با هیچ چیز جایگزین نمی شود.